تبليغاتX
ساعت ها
اما هنوز هم مجبورم با ساعت ها روبرو شوم و ساعت های پس از آنها و ساعت ها و ساعت ها

*آیا به راستی دانایی قدرت است؟ من می دانم نفس هایی در سینه حبس شده اند به زور ، من می دانم قلم هایی خشک شده اند با وحشت ، من می دانم جان آدمی برای زورمندان حتی به قدر پر کاهی هم ارزش ندارد به همین سادگی ، لعنت بر این دانایی.

*این دانسته ها پیش از آن که به نیرویی علیه درد آفرینان تبدیل شوند منزلتی نمی توانند داشته باشند مگر برای در خود فرو رفتن ، پز دادن و یا از همه چیز زده شدن.

*درد آفرین فقط قدرت حاکمه نیست ، تمام ریز و درشت هستی (انسان ها،باران،دریاها،کوه ها و...) قادر به درد آفرینی هستند. این دردها به تیرگی زیست می انجامند.

*آیا زیبا زیستن همه انسان ها جمع اضداد است؟آیا شرط خوشبختی گروهی نگون بختی گروهی دیگر است؟آیا تنها آرمان ما به خوشبختی رسانیدن اکثر انسان هاست؟

*چگونه دانایی تبدیل به نیرویی برای تغییر می گردد؟به نیرویی برای اعمال فشار؟به نیرویی برای آبی کردن زندگی؟به نیرویی برای آفرینش زیبایی؟

*امروز پس از مدت ها نسیم خنک و پوست نوازی می وزد.مادرم دارد غذای مورد علاقه ام را می پزد،تنها به خاطر من.احساس خوبی ندارم.عجب خرمگس سمجی.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385ساعت 11:55  توسط کیارش | 

من آرام هستم. من ناآرام هستم. اعوجاج زمان تنش هایی رعب آور در دالان های تیره ذهنیت من می آفریند. شیاطین آفرینش،تیرگی های تنیده بر ناآرامی های مرا بی امان تشدید می کنند.

                                       *********  

من زشت هستم. من زیبا هستم. او زیباست. زیبایی وحشت زاست. دهشتناک است. زیبایی وسعت بی واژه ایست که با لذت بیگانه و از درد سرشار است. وسعتی که چشم اندازهای شگفت آن تنها موید و تشدید کننده زشتی است.

                                       *********

او مرا دوست دارد. من او را دوست دارم. عشق ایمن ترین راه برای برآورده کردن میل اقتدار در ماست. او مرا «مصرف» می کند. من او را «مصرف» می کنم. اما هر دو خوشحال هستیم.

                                       *********

او می گوید:«خدا عاشق است». او خدایی دارد که مقتدرانه به او عشق می ورزد. عجیب مفهومیست عشق ورزیدن از موضع اقتدار.

                                       *********

خود را می سازم. خود را تخریب می کنم. خود تخریبی به تنهایی گرایش دارد، به گریز از الهه لذت و پرتاب کردن آب دهان بر همه نیک صفتانی که خود را دوست دارند پیش از آنکه دیگری را دوست داشته باشند.

                                       *********

هوا گرمای چندش آوری دارد. گربه ای روی دیوار همسایه تلو تلو می رود. خورشید پشت درخت های دور دست آتش گرفته است. هوا خنک شده است. احساس می کنم خیلی بدریخت شده ام.

                                       *********

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 9:39  توسط کیارش | 

چگونه می توانم به دیگران اعتماد کنم؟ دیگرانی که شخصیتی جدا از من دارند و در ذهنشان چیزهایی می گذرد که من از آن ها آگاه نیستم؟ دیگران می توانند چیزهایی را به زبان بیاورند که حقیقت ندارند. می توانند خودشان را طوری که واقعا نیستند نشان دهند. از سویی ممکن است شخصیت و افکار حقیقیشان را نشان دهند. من نمی توانم به یقین این موضوع را دریابم. آیا باید اعتماد کنم؟

اعتماد چیست؟ فرایندی که طی آن می توانم به دیگری اعتماد کنم چگونه است؟ اعتماد چه مراتب و درجاتی دارد؟ چگونه می توانم به دیگری «ایمان» بیاورم؟ من تشنه اعتمادم. کجاست اعتماد؟ چه زمانی رابطه «من» با «دیگری» سرشار از آرامش و ایمان می گردد؟

در خود مانده ام. گاهی مانند عقب مانده های ذهنی (شاید واقعا کودن باشم) در گوشه ای از این سلول زیبای انفرادی کز کرده و آرزو می کنم کاش کودکی بودم و به سادگی می توانستم اعتماد کنم. کاش آدم ها قصد فریب همدیگر را نداشتند. کاش من این قدر نا آرام نبودم. کاش این قدر بد بین نبودم. ریشه های درخت بی اعتمادی تا جایی در من رسوخ کرده است که تمام لذت حاصل از برقراری رابطه دوستانه با دیگران را در اندرون من می مکد و مرا تبدیل می کند به همان نهال خشکیده با موهای بلند که با چشمانی گود افتاده و بهت زده فقط به اطرافش زل زده است.

+ نوشته شده در  جمعه سی ام تیر 1385ساعت 10:5  توسط کیارش | 

آپارتمان های چهار طبقه روبرویم هستند. از این ارتفاع می توان قسمت هایی از شهرک را دید. بهار است ، هوا گرفته و نسیمی غبار آلود در حال وزیدن است. پیش از این بسیار به این قسمت پارک آمده بودم ، اما هرگز چیزی نظرم را جلب نکرده بود. حال اوضاع متفاوت است. مجموعه ای از آپارتمان ها اینک برای من فقط ساختمان های قوطی کبریتی نیستند ، « نماد » هستند. نماد یک « دوست ».

حوادث خاطره ها را می سازند و خاطره ها مفاهیم را می شکافند. آنگاه نماد می روید و عناصر نامربوط پیشین را به هم مربوط می سازد. از این پس این ترکیبات هستند که منطقی نوین برای فرد می آفرینند. در اینجاست که شهرک برای خانواده ها جایی برای زندگی می شود ، برای پیمانکار محلی برای کسب در آمد و البته برای من نماد یک دوست.

در جهان فقط با اجسام یا اشخاص یا اجرامی مادی سر و کار داریم ، ذهن ما به واسطه عوامل قابل کشف هاله ای از مفاهیم را حول آن مادیات جهان بیرون می کشد و آن ها را تبدیل به نمادهایی می کند که گاه فرد را می شوراند ، گاه می گریاند و گاه می خنداند.

صدای سگ ها به گوش می رسد. قطرات باران با کرشمه فرو می ریزند. هوا تاریک شده است. بوی خاک نمناک شش هایم را مست می کند. شهرک مجموعه ای از آپارتمان های نورانی شده است. به این می اندیشم که نماد ها تا چه زمانی نماد باقی خواهند ماند. آیا ممکن است یک نماد همزمان حامل دو مفهوم متضاد باشد؟ راستی اگر ذهن من قابلیت تزریق احساس را به جهان نداشت ، چگونه این جهان خشک و شکننده می توانست قابل تحمل باشد؟ ذهن من به وسیله نماد ، احساس را به رگ خشک هستی تزریق می کند.

موهایم خیلی بلند شده اند و کم کم دارند خوش حالت می شوند.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 10:55  توسط کیارش | 

ذهن را مجموعه ی اندیشه و باورهای انسانها می نامم.آدمی به یاری ذهن خود توانایی انجام کارهایی مانند تفکر ، تولید اندیشه های جدید و بررسی اندیشه های پیشین را خواهد داشت.

اما ذهن را محدود در چارچوبی خاص نمی دانم ، ذهن ما با دامنه ای گسترده از موضوعات و مسایل سروکار دارد ، همچون تهیه ی غذا ، ایجاد سرپناه و دفاع از خود در مقابل تهدیدات. به علاوه توانایی های برجسته تری مثل خواندن ، نوشتن ، نقاشی کردن و آواز خواندن را نیز به دست آورده است.

چگونگی مواجهه ی انسان با محیط اطرافش به عواملی چون کنجکاوی و نیاز او بستگی دارد.مثلا کنجکاوی انسان باعث می شود که او به بسیاری از رویدادها و اشیایی که در اطرافش حس می کند مانند مسا له نگاه کرده و سعی در حل آن داشته باشد.

این گونه برخورد انسان با محیط اطرافش به علاوه ی عواملی دیگر باعث ایجاد و بسط « دانش بشری » شده است. علوم تجربی ، ریاضیات ، فلسفه و هر شناخت دیگری - چه درست ، چه نادرست و چه مبهم - از جهان را من در حیطه ی دانش قرار می دهم. به همین دلیل هم نوشتم که « ذهن را محدود در چارچوبی خاص نمی دانم ».

معمولا در ذهن یک فرد یکی از این شاخه های دانش بر بقیه به طور نسبی غلبه می کند و محور علایق شخص قرار می گیرد. فرض کنید یک نفر به ریاضیات علاقمند است ، ریاضیات محور تفکرات و دانسته های او خواهد شد ، او از این پس بیشتر نگاهی ریاضی به جهان خواهد داشت. اگر من بخواهم ذهن این فرد را توصیف کنم خواهم گفت که او دارای « ذهن ریاضی محور » است ، در عین حال ذهن او مانند قبل با مسایلی از جنس غیر ریاضی هم برخورد خواهد داشت و به همین ترتیب « ذهن فلسفه محور » ، « ذهن فیزیک محور » و غیره هم پدیدار خواهند شد. هر کدام از این ذهن ها ( اذهان ) کاربردهای خاص خود را در شرایطی ویژه دارند.

اما در میان مدیران و برنامه ریزان کشورمان ایران ، « فلسفه » و به ویژه « فلسفه ی جدید غرب » ( من فلسفه را در کنار دیگر اجزای دانش نه متعلق به ملتی خاص که کاملا جهانی و فراگیر و متعلق به نوع بشر می دانم ) مورد بی توجهی قرار گرفته است. این بی توجهی یا آگاهانه است و یا ناآگاهانه.

شاید مدیران و برنامه ریزان به این رشته همچون یک تهدید می نگرند و آگاهانه مانع رشد « ذهن فلسفه محور » در میان ایرانیان شده و می شوند و یا ممکن است این بی توجهی ناآگاهانه و ناشی از نادانی آنان در این مورد باشد.

من ضرورتی نمی بینم که از اهمیت پرورش « ذهن فلسفه محور » در میان ایرانیان و در میان همه ی انسان ها چیزی بنویسم ، اما می نویسم که این بی توجهی برای ما گران تمام شده و خواهد شد ، زیرا پرورش « ذهن فلسفه محور » به مثابه پرورش « انسانیت » در میان انسان هاست.

منظور از « ذهن سوخته » همان « ذهن فلسفه محور » است که مورد بی مهری و غفلت واقع شده ، ذهنی که واقعا سوزانده شده و در معرض نابودی است. ذهنی که اساس آن بر استقلال اندیشه ، تفکر پویا و زنده ، کشف خطاهای آدمی و تقویت اندیشه های مفید بشر برای نیل به زندگی کمتر دردناک و جوامعی کم و بیش بهتر می باشد.

۱۰ فروردین سال ۱۳۸۴

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم فروردین 1385ساعت 9:4  توسط کیارش | 

چه كسم من؟چه كسم من؟كه بسي وسوسه مندم

گه از اين سوي كشندم، گه از آن سوي كشندم

نفسي آ تش سو زا ن ، نفسي سيل گريزا ن

زچه اصلم؟ ز چه فصلم؟ ز چه بازار خرندم؟

نفسي رهز ن و غو لم ، نفسي تند و ملو لم

نفسي زين دو برونم ، گه بر آن بام بلند م ( ديوان شمس)

 

در عين حال هستند خصلت هايي كه ما آن ها را قدر دانسته و جزيي از تمدن بشري به حسابشان مي آوريم،در حاليكه دانشمندان نشانه هايي از وجود اين خصلت ها را در حيواناتي خاص مشاهده كرده اند.مثلا آن ها متوجه شده اند كه در زندگي شامپانزه ها نشانه هايي از فرهنگ ديده مي شود:«محققانی که بر روی پستانداران عالی تحقيق می کنند می گويند ثابت کرده اند که شامپانزه مانند انسان از عادات و سنن جمعی پيروی می کند.» دانشمنداني كه نتيجه اين تحقيقات خود را در مجله علمي Nature در اوت 2005 منتشر كرده اند در يافته اند كه پستانداران عالی ضمن تقليد از ديگران، به توسعه سنت های فرهنگی می پردازند. آيا پس از اينكه فهميديم اشتراكات ما با حيوانات بيش از آن چيزي است كه گمان مي كرديم، بايد باز هم بر نابود كردن آن اشتراكات پاي فشاري كنيم؟

ج. اما مردماني ديگر هم هستند كه تمايلات جنسي طبيعي و متعارفي دارند و مايل به برقراري رابطه جنسي نيز هستند،اما قادر نيستند شرايط آن را فراهم كنند. يا به دليل موانع مذهبي و فرهنگي،يا به دليل كمبود امكانات يا به هر دليل ديگري. معمولا اين افراد،مخصوصا اگر اين كشش را مدت زماني طولاني داشته اند و تمايلشان شديد باشد و نيز از لحاظ قدرت تفكر و تحصيلات در سطح مقبولي نباشند، رفتار هاي ناهنجاري از خود بروز داده و در برخي مواقع -- مانند هر دو گروه قبلي -- موجب هتك حرمت و آسيب رسيدن به ديگران مي شوند.

موضوعي كه من روي آن دست گذاشته ام آن قدر حساس و پيچيده است كه به سادگي نمي توانم نتيجه گيري كنم. اينك هم البته قصد نتيجه گيري ندارم. در اين موضوع نمي توان به صورت جهان شمول و كلي نتيجه گيري كرد. بررسي اين موضوع از فردي به فرد ديگر متفاوت است. اما من احساس مي كنم بايد نكاتي را در اين باره بيان كنم.

ما حس زيبايي شناختيمان را در بسياري از رفتارهايمان بروز مي دهيم. لباس هاي زيبا پوشيدن برايمان مهم است، تلاش مي كنيم غذاهايمان را تزيين كنيم -- با اينكه غذا خوردن ميان ما و حيوانات مشترك است --. تلاش مي كنيم بناهاي زيبا بسازيم و بسيار كارهاي ديگر هستند كه ما تلاش مي كنيم آن ها را « زيبا » انجام دهيم. چرا اين كار را در مورد ميل جنسي انجام ندهيم؟ چرا نبايد اين ميل را با زيبايي آميخت؟هر چند كه بسياري از انسان ها در گذشته و حال اين كار را كرده اند،چه در آثار هنري و چه در تفكر. اما اين ايده در سطح جامعه بايد بيشتر گسترش يابد. حتما راهي وجود دارد تا تجاوز نابود شود، حتما راهي هست كه دخترك هاي نوجوان و جوان ، زن ها، كودكان و انسان هاي ديگر به اجبار و به طور وحشيانه به اين كار مجبور نشوند. حتما راهي هست تا ديگر جنازه هاي دختر هاي فراري در حالي كه به شدت مورد آزار قرار گرفته اند گوشه و كنار خيابان ها پيدا نشود. حتما راهي هست كه كابوس هاي خاكستري لگد مال شدگان تمامي يابد. من سخت به اين موضوع مي انديشم كه چگونه مي توان اين ميل را در مسير زيبايي قرار داد؟ چگونه مي توان زيبا ارضا شد؟ اين ميل بايد به زيبايي و زندگي ختم شود، نه به زشتي و مرگ، حتما راهي هست.

اميدوارم از مطالبي كه نوشتم اين گونه برداشت نشود كه من موافق افسار گسيختگي ميل جنسي هستم. من به اين مي انديشم كه نگاه برخي از ما انسان ها نسبت به ميل جنسي بسيار بدوي است. ما اين ميل را در حد يك تمايل حيواني پست شناخته ايم. به اين فكر نكرده ايم كه اين تمايل باعث زيبا شدن وجود و زندگي ما شود. من به اين مي انديشم كه چگونه مي توان به تعادلي شكوه مند و زيبا دست يافت. خيال پرداز نيستم-- هر چند كه اگر باشم هم اشكالي نمي بينم --، اما فكر مي كنم از همه پتانسيل هاي واقعي و در دسترس براي نيل به اين هدف سود نجسته ايم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم بهمن 1384ساعت 10:17  توسط کیارش | 

انسان به حكم انسان بودنش با جهان برون و درون درگيري مداومي دارد. درگيري با جهان درون فرايندي بسيار مشكل است كه گاه عواقب ناگواري را به دنبال دارد. اين گونه به نظر مي رسد كه انسان با تمام غرايز و تمايلات و ويژگي هايش ساخته مي شود و سپس كالايي ناخوشايند به نام «ذهن» در ضمير انسان حلول مي يابد و اين آغاز تنش هاي انسان با خويشتن خويش است. «آيا بايد اين كار را انجام دهم؟»،«من كيستم؟»،«اين چه كاري بود كه من كردم؟». هر كدام از ما معمولا اين پرسش ها را از خودمان نه يك بار كه بارها پرسيده ايم. گاهي اوقات برخي از ما نمي توانيم با برخي تمايلاتمان كنار بياييم،به خصوص با غريزه اي به نام «ميل جنسي». افرادي كه با اين ميل مشكل دارند ويژگي هاي گوناگوني دارند و نمي توان آن ها را در يك گروه طبقه بندي كرد.

الف. افرادي كه تمايلات جنسي نامتعارف دارند و امكان برآورده كردن آن ميل را نيز ندارند. مانند همجنس گرايان كه به خصوص در جامعه ايران بسيار محدود هستند. بنابراين ايشان تمايلي به ايجاد رابطه جنسي با جنس مخالف ندارند و احتمالا تلاش هايشان براي ايجاد ارتباط با همجنس خودشان نيز چندان موفقيت آميز نخواهد بود. اين عوامل به اضافه پارامترهاي احتمالي ديگر اين افراد را به درگيري با اين غريزه مي كشاند. در اين شرايط معمولا با گذر زمان تنش ها برطرف نمي شود. البته براي نتيجه گيري دقيق تر به كنكاش بيشتري نياز است.

ب. افرادي كه مشكل فيزيكي خاصي ندارند اما از لحاظ فكري نمي توانند با اين ميل ارتباط موثري برقرار كنند. در اين گروه هم انواع دسته بندي ها مي تواند تعيين شود -- مثلا كساني كه همواره با اين ميل مشكل فكري دارند يا كساني كه مشكلشان مقطعي است -- . حال منظور از «مشكل فكري با ميل جنسي» چيست؟

اين مشكل از آن جا ناشي مي شود كه اين افراد براي انسانيت خودشان تعريفي الهي گونه و فرازميني دارند. گويا انسان از نسل غير زمينيان است،موجودي استثنايي است كه به اشتباه با حيوانات اشتراكاتي پيدا كرده است. اينك هم وظيفه دارد تمام نقاط اشتراكش را با حيوانات نابود كند تا به مقام اصلي خودش برگردد. اينجاست كه ميل جنسي اهميت فزاينده اي پيدا مي كند و نقطه عطف جدايي نوع انسان با انواع چارپايان مي شود. در نظر اينان ميل جنسي تمايلي حيواني و در نتيجه كثيف است و بايد در مقابل آن ايستادگي كرد. شرط دخول در مقام واقعي انسانيت سركوب ميل جنسي است. در واقع در ديدگاه اينان اصلي ترين مانع كسب مقام انسانيت ميل جنسي است كه گاهي از آن با نام هواي نفس ياد مي شود. وقتي در مورد ديگر اشتراكات انسان با حيوان و طريقه برخورد با آن ها از اين افراد سوال شود پاسخ هايي نه چندان عميقي دريافت خواهد شد. به عنوان نمونه اگر پرسيده شود كه نياز به خوردن و آشاميدن كه در انسان وجود دارد هم با اين نياز در حيوانات مشترك است،بايد چه كرد؟احتمالا پاسخ اين خواهد بود كه در صورت امكان بايد اين نياز را هم سركوب كرد اما چون نخوردن و نياشاميدن باعث مرگ مي شود پس بايد خورد و آشاميد تا زنده ماند. در واقع در ديدگاه اينان معيار اين كه كدام غريزه انساني بايد سركوب شود و كدام نه،اين است كه سركوب نبايد منجر به مرگ جاني شود. اما آيا به انسان فقط صدمات جاني وارد مي شود؟

و يا ممكن است پاسخ داده شود كه با سركوب ميل جنسي ويژگي هاي زيبايي شناختي آدمي شكوفا شده و مثلا به شكل آثار هنري شكوفا مي شود. يا اينكه سركوب ميل جنسي باعث قدرت گرفتن تفكر در انسان مي شود. نمي خواهم و نمي توانم بگويم كه اين ديدگاه ها سراسر باطل هستند،اما اشكالات زيادي به آن ها وارد است.

نخست اينكه منشا باور به جايگاه فرازميني انسان چيست؟به كدامين دلايل من بايد معتقد باشم كه جايگاه واقعي انسانيت با سركوب اميال حيواني حاصل مي شود؟ آن جايگاه دور از دسترس انساني -- كه از قضا جايگاه واقعي نيز هست -- كجاست و چگونه تعيين شده است؟

دوم اينكه منظور از «آسيب» چيست؟ آيا تنها آسيب واقعي مرگ است؟ چرا با اينكه من مي دانم نياز به خوردن و آشاميدن نيازي حيواني است باز هم بايد بخورم و بياشامم؟ چون اگر اين كار را نكنم خواهم مرد و اين آسيبي غير عقلاني است كه نبايد بر من وارد شود؟ همان طور كه پيش تر نوشتم اين پاسخ معتقدان به شيوه سركوب ميل جنسي است. اما آيا افسردگي،بيماري هاي جسمي و نابود كردن ديگران «آسيب» به حساب نمي آيد؟ اگر سركوب ميل جنسي تا جايي پيش رود كه منجر به رفتارهاي ناهنجار و تجاوز به ديگران از سوي فرد شود آيا باز هم عقلاني است؟ آيا در اين صورت اين فرد به عرش آرماني انسانيت خواهد رسيد؟ گاهي سركوب افسار گسيخته و راديكال ميل جنسي پيامدهاي وحشتناكي را براي فرد و جامعه در پي دارد.

+ نوشته شده در  جمعه هفتم بهمن 1384ساعت 11:4  توسط کیارش | 

                                آن چیز دیگر؟

                          و چیست

              آن جای دگر

     کجاست

اما

                   هر آن چه از من نیست

                                   ابطال

                                  و

                     بر اثبات هر آن چه دارم

                     پای می فشارم

                من

              و

زیستن چیزی دیگر است

                                           آدم ها

            به دنیای کسل وپژمرده ی

                        جان می سپارم

                                          کاغذ ها

                                       و

                          در میان این کتاب ها

                      من

                    و

زندگی جایی دگر است

+ نوشته شده در  جمعه ششم آبان 1384ساعت 11:19  توسط کیارش | 

زمین قطعه ای از بهشت است. همسری مهربان ، فرزندی دوست داشتنی ، وجودی مستحکم از ایمان و آرام.

شروع می کنی به دیدن ، می بینی ، تصاویر را می بلعی. قبلا زندگی را می شنیدی ، ولی حالا آن را می بینی ، اینک این تو هستی که زیستن را روایت می کنی و بسیار است فاصله میان این و آن. این دو گونه زندگی است ، پیش از دیدن و پس از دیدن. این دو اما تفاوت دارند ، پیش از دیدن برایت روایت می کردند که برف چگونه است ، لبخند برای چیست ، چهره ی همسرت چگونه است ، فرزندت زیباست ، زیبایی را پیش از این برایت توصیف می کردند. اینک اما تو داری می بینی چیزهایی را که برایت روایت می کردند ، اشک در چشمانت سرچشمه می گیرد و با خود می گویی : زندگی ام از من دزدیده شده است.

این تمام چیزیست که می فهمی. حال می خواهی خودت انتخاب کنی ، عاشق دختر زیبایی می شوی ، اما تو همسر داری و دختری خردسال. در دوگانگی جنون آفرینی گرفتار شده ای ، جهان را داری می بینی. جنگ را ، کودکان گرسنه را ، دزدک نوجوان را ، زیبایی را می بینی ، اما این با آن زیبایی که برایت شرح داده بودند فاصله ها دارد. چه می کنی ؟ ناهمخوانی زیبایی ها خانواده ات را از هم می پاشد ، مادرت در بستر مرگ می افتد ، چه می کنی ؟ تو نمی بینی و نمی خواهی زیستن با انتخاب های دیگران را. تو چیزی دیگر می خواهی یا گمان می کنی که چیزی دیگر می خواهی. چه می کنی ؟ گام از جاده ی پیشین فراتر می گذاری ، همسرت تو را ترک می کند ، دخترک خردسالت را از تو دور می کنند ، چه خواهی کرد ؟ معیارها را شکسته ای ، گذشته ات را آتش می زنی ، گذشته ای که در چند کتاب و چند عکس مچاله شده است. می خواهی چه کنی ؟ خودت می خواهی باشی یا دیگران ؟ می خواهی با انتخاب های خودت زیست کنی یا با ساخته های ذهن دیگران ؟ همه از تو متنفر شده اند ، آخر چه خواهی کرد ؟

اما مجال برگزیدن و اندیشیدن دوباره از تو دریغ می شود.

تو دوباره نمی بینی. دنیا باز هم آرام می شود ، زمین باز هم قطعه ای از بهشت می شود.

این چیزیست که از زندگی « یوسف » فهمیدم در « بید مجنون ».

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم مهر 1384ساعت 1:5  توسط کیارش | 

معناسازان زندگی سخت در کارند. هر معنا ، گروهی را خوش آمده است : خدا ، دین ، عشق ، عرفان ، اندیشه ، پول ، قدرت ، رفاه ، لذت ، هم آغوشی با زیبایان ، رسیدن به محضر خدایان ، موسیقی ، فلسفه ، شعر و هزاران معنای دیگر که هر گروهی از مردمان دست یک یا چند معنا گرفته به زندگی مشغول اند. بر این معانی قصد ارزش گذاری ندارم ، خوب یا بد ، درست یا غلط را کاری ندارم ، اما من این تندیس های پرشکوه را فقط می بینم ، توان سنجش و انتخاب ندارم ، انگیزه و نیرویی برای ساختن یا برگزیدن معنایی برای زندگی ام ندارم. سیستم ارزش گذاری من سخت دچار اختلال شده است. نمی دانم چه چیز واقعا خوب است و چه چیز واقعا بد. حتی نمی توانم بفهمم که از چه چیزی می توانم لذت ببرم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1384ساعت 10:2  توسط کیارش | 

غبار سربی خاطره ای مسموم را ماه هاست در ذهن مجروحم تاب آورده ام،ذهنی که در زیباترین ثانیه های زیستن در اعتمادی عمیق،در شبی آرام که می رفت تا مأمن اندیشه ای تازه شود،با خواهشی از جنسی غریب با شدتی سهمگین و تداومی عاری از شرم در هم کوبیده شد.اعتماد سوخت،شب خاکستری شد و دلهره ای سوزناک متولد.و اینک ماه هاست اعتماد سوخته است،شب ها خاکستریست و دلهره ای از جنسی آشنا بر مزرعه ی تشنه ی درون سایه ای جانکاه گستردست.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم شهریور 1384ساعت 12:17  توسط کیارش | 

در هر دوره ی تاریخی واژه ها و مفاهیمی در عالم سیاست روتین (routine)و پرکاربرد می شوند و معمولا آن قدر مقبولیت می یابند که مخالفت با آن ها به آسانی امکان پذیر نیست. بخش هایی از نیروهای سیاسی تحول خواه جامعه که از قدرت تبلیغاتی و مقبولیت عمومی بیشتری نسبت به دیگر نیروها برخوردارند واضع این مفاهیم اند و فرآیند «ارزشمند» کردن آن ها را به پیش می برند. این واژه ها و مفاهیم به «روش عملی» این گروه ها در مبارزات سیاسی تبدیل می شود و هر جایگزینی که برای این «ارزش ها» برای نیل به مبارزات سیاسی ارائه شود معمولا زیر رگبار تبلیغات به «ضد ارزش» تبدیل شده و اجازه ی تبدیل به «روش عملی غالب» را نمی یابند.

پس از پیروزی انقلاب در سال 57 یکی از همین مفاهیمی که به «ارزش» تبدیل شد «انقلابی گری» بود. فرآیند تبدیل این مفهوم به «روش عملی» البته چند سالی پیش از انقلاب آغاز شده بود و همین طور که بر مقبولیت این روش افزوده می شد به «ارزش» آن و خطرناک تر از آن به «تقدّس» آن نیز افزوده می شد. از فرد یا گروهی که با روش «انقلابی گری» مخالفت و یا حتی انتقادی را بدان ها وارد می کرد در پیام ها و سخنرانی های رهبران انقلاب به عنوان «سازش گر» یاد می شد. این روند پس از انقلاب چنان شدتی به خود گرفت که حتی دولت موقت مهندس بازرگان نیز از آن حملات مصون نماند. روش «گام به گام» دولت موقت به «ضد ارزش» تبدیل شده بود و هرگز تبدیل به «روش عملی غالب» در آن دوران نشد. من در اینجا بر آن نیستم که نشان دهم این یا آن روش غلط یا درست بوده است،من تلاش دارم ادعای نخست این نوشتار،یعنی وجود مفاهیمی سیاسی که توسط تحول خواهان در یک جامعه (و حتی در سطح جهانی) ارائه می شوند و پس از تبدیل شدن به «ارزش» و در پی آن به «روش عملی غالب» فرای چون و چرا شده و تنها راه رهایی تلقی می شوند را در تاریخ جستجو کرده و آن را به شرایط امروز ایران تعمیم دهم.

اینکه چرا این مفاهیم و «روش های عملی» برآمده از آن ها این قدر بدیهی تلقی می شوند که حتی واضعان و نظریه پردازان آن ها نیازی به اثبات کارآمدی و درستیشان نمی بینند دلایلی دارد که برای فهمشان تحقیقات و تحلیل های علمی نیاز است. در شرایط کنونی ایران بخشی از نیروهای تحول خواه که نسبت به گروه های تحول خواه دیگر مشترکات بیشتری با قدرت حاکم دارند و دارای ابزارهای اطلاع رسانی علنی تری هستند مفاهیمی خاص را در فرهنگ سیاسی ایران رواج داده اند. این گروه با عنوان «اصلاح طلبان» شناخته می شوند. کاندیدای این گروه در خرداد ماه سال های 76 و 80 در انتخابات ریاست جمهوری پیروز شد. اکثریت مجلش ششم در اختیار این گروه بود و برنده ی اصلی نخستین دوره ی انتخابات شهر و روستا نیز همین اصلاح طلبان بودند. اینان در رواج واژه های مدرن توانایی خاصی دارند بدون اینکه مقصود خود را از این واژه ها به صراحت بیان کنند. واژه ای که در این چند سال در ایران از جانب این بخش از نیروهای تحول خواه به کرات مورد استفاده قرار گرفت «اصلاح طلبی» بود. از این واژه افراد مختلف می توانند برداشت های متفاوتی داشته باشند،اما مفهومی که در این دوران رایج شد دارای مولفه های مشخصی بود:اصرار بر شرکت در انتخابات برای حضور در ساختار قدرت،التزام به قانون اساسی موجود و فعالیت در چارچوب همین قانون اساسی،تاکید بر قانون گرایی همه ارکان قدرت،طرد روش های مبارزاتی خشونت آمیز و نیز روش هایی که گمان می رود بر کلیت نظام موجود ضربه بزنند. این نوع اصلاح طلبی رفته رفته به «ارزش» تبدیل شد و (با فرض اینکه آنان دارای روش عملی معینی بودند) ساختار «روش عملی» این گروه را تشکیل داد.

متاسفانه علیرغم کم و کاستی های این روش که طی چند سال اخیر و به دنبال غالب شدن این روش در مشی مبارزات سیاسی نیروهای تحول خواه عیان شده است،واضعان و نظریه پردازان این روش همچنان بر «بی بدیل» بودن روششان تاکید می ورزند و ظاهرا آن قدر به بدیهی بودن مفاهیم ارائه شده اعتقاد دارند که نیازی به اثبات درستیشان نمی بینند. چرا ایشان نیازی به اثبات کارآمدی روش مبارزاتی شان نمی بینند؟ من به جد معتقدم یکی از مهمترین وظایف روشنفکران و محققان در شرایط کنونی کشف دلایل همین رویکرد است.

اگر پس از انقلاب سال 57 «انقلابی گری» یک «ارزش» بود و هر رویکردی غیر از آن به «ضد ارزش» تبدیل شده بود،اینک هم «اصلاح طلبی» در نزد بخش تحول خواه معرفی شده در سطور پیشین «ارزش» است و متاسفانه داستان «ضدارزش ها» هم در جریان است،هر مفهومی برای مقابله با نظم موجود غیر از «اصلاح طلبی» مطرود است و «ضد ارزش»،آن هم «اصلاح طلبی» مورد نظر اصلاح طلبان پیش گفته. مفاهیم دیگر حتی ارزش شنیده شدن هم ندارند و «بیهوده» هستند و به همین دلیل هرگز اجازه ی تبدیل شدن به «روش عملی غالب» را نمی یابند. امروزه در ابطال روش های «انقلابی» سخن بسیار گفته شده و می شود،این روش به یک «ضدارزش» تمام عیار تبدیل شده،روش های «انقلابی» به مانند آنچه در سرنگون کردن رژیم شاهنشاهی در ایران اتفاق افتاد. اما متاسفانه گستره ی مفهوم «انقلابی گری» بیش از حد واقعی تعیین شده است. امروزه در مطرود شمردن روش «انقلابی» آن قدر مزایا برای نیروهای اصلاح طلب نهفته است که در برخی موارد مفاهیم و «روش های عملی» پیشنهادی جایگزین از جانب نیروهای تحول خواه «غیر خودی» را علیرغم مسالمت آمیز بودنشان «انقلابی» نامیده و طراحان این ایده ها را «شهرآشوبان خیال پرداز» لقب داده اند.

یکی دیگر از مفاهیم ارائه شده برای نیل به مبارزات سیاسی «جمهوری خواهی» است.اکبر گنجی واضع و مدافع تمام عیار این مفهوم برای شرایط کنونی ایران است. وی مفهومی که اصلاح طلبان ارائه کرده اند را «مشروطه خواهی» برداشت کرده و آن را به علاوه ی «روش عملی» برآمده از آن شدیدا نقد کرده است. منظور گنجی از «جمهوری خواهی» کاملا روشن و شفاف است. وی این مفهوم را به طور شفافی توضیح داده و از همه مهم تر اینکه بر خلاف اصلاح طلبان «روش عملی» کاملا مدونی برای ایجاد تغییرات مورد نظرش در ساختار حکومت دارد. وی «نافرمانی مدنی» را به عنوان روش مبارزه ی سیاسی مطرح کرده و آن قدر بدان معتقد است که خود تصمیم گرفته پیش از همه آن را به اجرا بگذارد. وی در راه «اثبات» کارآمدی «روش عملی» مورد نظرش به استقبال مرگ رفته است. او در راه اثبات کردن کارآمدی مفهوم و روش پیشنهادی اش است،کاری که اصلاح طلبان هرگز انجام ندادند و هم اینک هم از انجام آن طفره می روند. گنجی یکی از سرشناس ترین منتقدان اصلاح طلبان است. در نهمین دوره ی انتخابات ریاست جمهوری در حالیکه اصلاح طلبان تمام عزم خود را جزم کرده بودند تا سهمی در افزایش مشارکت مردم در انتخابات داشته باشند و از این طریق شانس پیروزی نامزد مورد نظر خود (مصطفی معین) را افزایش دهند،اکبر گنجی ساز عدم شرکت در انتخابات را کوک می کرد، کاری که مطمئنا اصلاح طلبان را خوش نمی آمد. البته شاید عامل دیگری هم بود که اصلاح طلبان را ناگزیر به شرکت در انتخابات کرد و آن هم تلاش برای افزایش مشارکت مردم در انتخابات بود تا از این طریق آن ها که پس از از دست دادن مجلس و شوراها مطمئن بودند که ریاست جمهوری را هم از دست خواهند داد به حاکمیت چنین حسی را القا کنند که «ما مفید هستیم،پس ما را حذف نکنید»،از آنجائیکه این بحث مربوط بدین نوشتار نیست از آن می گذرم.

هم اینک اکبر گنجی در چند قدمی مرگ است،اگر گنجی بمیرد چه کسانی سود خواهند برد؟آیا تمام منفعت مرگ وی از آن قدرت حاکمه (محافظه کاران) خواهد بود؟در هیچ کدام از اقدامات جدی که برای رهایی گنجی از مرگ صورت گرفته،همانند تظاهرات روز سه شنبه 21 تیر مقابل دانشگاه تهران و تجمعات مقابل بیمارستان میلاد (محل بستری شدن گنجی) مدعیان «حقوق بشر و دموکراسی» از نوع «اصلاح طلبی» آن حضور نداشته اند و اقدامی عملی هم از جانب آنان صورت نگرفته است. این در حالی است که وقتی همین اصلاح طلبان در جریان هفتمین دوره ی انتخابات مجلس توسط شورای نگهبان رد صلاحیت شدند «فریاد دادخواهی» سر دادند،استعفای دسته جمعی کردند و چندین هفته در مجلس متحصن شدند،به روزه داری سیاسی روی آوردند،دست به هر نوع نامه نگاری زدند و حتی تا آن جا پیش رفتند که نامه ی شدیدالحنی هم به رهبری نوشتند. آنان نگرانی از حذف «جمهوریت» نظام را محور اعتراضات گسترده ی خود قرار داده بودند. اما حال آنان را چه شده که حتی حاضر به برگزاری یک نجمع پنج دقیقه ای هم نیستند؟آیا جان یک انسان ارزش«فریاد دادخواهی»آنان را ندارد؟آیا آنان منتظر مرگ گنجی هستند تا از آن برای فشار بر قدرت حاکم استفاده کنند و از این طریق به منافع خود برسند، چراکه به نظر می رسد آنان اصلا میانه ای با فشار وارد آوردن بر حاکمان ندارند تا زمانی که منافع شخصی یا گروهی شان به خطر بیفتد؟شاید هم آنان با سکوتی که در این ماجرا اختیار کرده اند می خواهند فاصله ی خود را با نیروهای سیاسی دیگر به روشنی برای حاکمان ترسیم کنند،از نوع مرزبندی هایی که با تحریمیان در انتخابات اخیر داشتند، تا مبادا خشم حکومت دامن آنان را بگیرد.

ما برای تحلیل وقایعی که پیرامون مسئله ی اعتصاب غذای گنجی پیش آمده باید بدین پرسش اساسی پاسخ دهیم که:«چه افرد یا گروه هایی از مرگ گنجی سود خواهد برد؟» روی اصلی این یادداشت با اصلاح طلبان است،به علاوه ی منفعت تبلیغاتی که احتمالا با مرگ گنجی ممکن است اصلاح طلبان از آن منتفع شوند(آن گونه که پیش از این نوشتم)، می توان برداشتی دیگر هم از سکوت گروه های اصلاح طلب درباره ی بحران گنجی داشت. برای اینکه «روش عملی» اصلاح طلبان با بحران توجیه روبرو نشود بهتر است اکبر گنجی نباشد. گنجی یکی از اصلی ترین منتقدان تمام عیار روش ها و استراتژی های اصلاح طلبان است. روش «نافرمانی مدنی» او «ضد ارزش» است. چون میانه ای با روش های «اصلاح طلبانه»ای که مورد نظر رجل اصلاح طلب است ندارد.

حجاریان در مصاحبه ای که روز چهارشنبه هفته پیش در روزنامه ی شرق چاپ شد همچنان بر «بی بدیل» بودن «مشروطه خواهی» خود تاکید کرده و مژده ی تشکیل جبهه ی گسترده ی نیروهای اصلاح طلب را داده بود که از هاشمی رفسنجانی تا نهضت آزادی را می تواند در بر بگیرد،تمام کسانی که می خواهند در چارچوب قانون اساسی موجود کار کنند. حال با حجاریان و همفکرانش سخن این است که اگر می خواهید برای دفاع از حقوق بشر گام بردارید،اگر می خواهید حاکمان را محدود و پاسخگو کنید،اگر می خواهید جامعه ی مدنی یا اخلاقی را در ایران بنیان بگذارید و در یک کلام اگر می خواهید ایرانی آزاد و آباد بسازید،گام نخست را همین حالا بردارید،مانع کشته شدن گنجی شوید. قبول،اصلاح طلبی یک فرآیند گام به گام است،یکی از گامها را رهایی یک انسان در نظر بگیرید. اگر نتوانید یک انسان را از زندان های حکومت نجات دهید پس چه امیدی می توان به شما داشت که ذخایر عظیم «قدرت و ثروت» را به ملت باز گردانید؟

شاید اصلاح طلبان بدین جمع بندی رسیده باشند که بهتر است گنجی نباشد،بهتر است «ضد ارزش جمهوری خواهی» از بین برود تا مبادا تبدیل به «روشی عملی» شود که با مفهوم و روش ارزشمند «اصلاح طلبی» به مقابله بپردازد، «اصلاح طلبی» فرای چون و چراست،بدیهی است و نیازمند اثبات نیست،گنجی و دیگران که جز این می اندیشند«انقلابی» هستند و مطرود. آیا سکوت آنان در بحران اعتصاب غذای گنجی تعبیر دیگری جز این دارد؟

+ نوشته شده در  شنبه هشتم مرداد 1384ساعت 10:59  توسط کیارش | 

حجاریان راست می گفت ، اصلاحات مُرد ، اصلاحات خیلی وقت بود که مُرده بود ، اما روز جمعه 27 خردادماه 1384 خورشیدی ، بوی گند نعش مُرده ی اصلاحات بلند شد. اینک بر ما معلوم گشته است که تعلل در دفن کردن آن نعش مُرده و پایکوبی های خیال پردازانه از نوع «جبهه ی دموکراسی و حقوق بشر خواهی» باعث پراکنده شدن بوی گند آن جسد شده است. ای کاش به جای پایکوبی های ائتلاف گونه بر فراز جسد ، همت را بر دفن آن می گذاشتیم و در صدد تدارک مرتعی مناسب بر می آمدیم تا دگر بار مجالی برای میلاد اصلاحاتی نوین فراهم آید. اما اینک دیگر دیر شده است ، حتی اگر با رای دادن به هاشمی در دور دوم انتخابات بر دفن کردن نعش اصلاحات پایفشاری هم کنیم تحفه ای چنین ، عایدمان نخواهد شد. نه ! نمی خواهم باور کنم ، نمی خواهم باور کنم که جبهه ی دموکراسی خواهی - به مانند بیشتر اندیشه ها و آرمان های انسان های هوشمند که در جایی خارج از این خاک مرگ پرور زیسته اند - در نهایت «برگه ای کاغذ» را مامن ابدی خود یافته و هرگز به کردار مرده گونه ی ایرانیان راه نیافته است. صدای دهشتناک قهقهه ی سرمستان بله قربان گوی شمشیر نشان به گوش می رسد. بوی مرگ به مشام می رسد. بوی مرگ!

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام خرداد 1384ساعت 11:53  توسط کیارش | 

 

نويسنده : محسن ابراهیم پور(دكتراي جامعه‌شناسي)

انتخاب از ميان گزينه‌هاي مختلف به مثابه كنشي (رفتاري هدفمند، ارادي و انديشيده) عقلاني-عاطفي، بر مبناي معيارها و معرف‌هايي صورت مي‌گيرد كه كنشگر با ارزيابي وضع موجود و چشم‌انداز مورد انتظار، بدان‌ها مي‌رسد.
البته معيارهاي نرماتيو (نظير آنچه در اصل 111 قانون اساسي بيان شده است) و همچنين شروط وضعيتي و موقعيتي تحديد‌كننده دايره انتخاب كنشگران هستند. با اين وجود معيارها و شاخص‌هاي متعددي در تئوري هاي مديريت، اقتصاد، جامعه‌شناسي و روانشناسي اجتماعي جهت تحليل‌ گزينش عاطفي و انتخاب عقلاني ارائه شده است. ديدگاه‌هاي ترجيحات رواني، عقلانيت ناآگاهانه، عقلانيت نهادينه شده، قانون اثر و سوائق، ارزيابي و انتظار فايده، الزامات هنجاري تبيين ‌كننده ساز و كار انتخاب يك گزينه از ميان آلترناتيوهاي موجودند.
نگارنده معيارهاي انتخاب را در چهار سطح زير مقوله‌بندي كرده است:
الف) معيارهاي فردي و شخصيتي
ب) معيارهاي برنامه‌اي و جمعي
ج) معيارهاي ملي
د) معيارهاي جهاني
در بين معيارهاي فردي و شخصيتي، دو مؤلفه بسيار مهم و اساسي هستند و مي‌توان بر مبناي آنها، شيوه‌هاي مديريت را از ديكتاتوري و اجباري تا دموكراتيك و تفويضي طبقه‌بندي نمود، اين دو معيار عبارتند از:
-
انگيزش و خواستن
-
توانايي و توانستن
تركيب اين دو مؤلفه به شيوه‌ها و سبك‌هاي مديريت متفاوتي مي‌انجامد. بر اين اساس، هم خواست و هم توان در تحقيق دموكراسي مؤثر است.
تمايل
-
-
+
+
توانايي
-
+
-
+
شيوه مديريت
آنارشيسم
ديكتاتوري
محافظه كاري
دموكراسي
«
جسارت در عمل فرزند بصيرت در نظر است»
آقاي دكتر معين علاوه بر اينكه شخصيتي علمي، مدير و مردمي است. همچنين سادگي و زي معلمي دو مشخصه بارز اوست، هم از انگيزش‌هاي لازم براي تحقق آرمان‌هاي تاريخي مردم ايران از جمله مردمسالاري، حرمت حوزه خصوصي، حاكميت قانون، عدالت اجتماعي و جنسيتي، آزادي‌هاي مدني، نهادهاي مدني و غيردولتي، تأمين حقوق همه اقوام و مذاهب برخوردار است و هم با تكيه بر خرد جمعي و تخصصي و تجارب متراكم علمي و مديريتي، از توانايي‌هاي بنيادين برخوردار گشته است. مصاديق بارز شايستگي دكتر معين در برنامه‌ها، اهداف، استراتژي‌ها و راهكارهاي ارائه شده كه حاصل هزاران ساعت فعاليت تخصصي مي‌باشد و در اين مورد منحصر به‌فرد است، به خوبي نمايان است.
دومين مجموعه ازمعيارهاي انتخاب رياست‌جمهوري، در ويژگي‌هاي فرافردي و عيني كانديداها نهفته است. علاوه بر تكيه بر خرد جمعي، ويژگي هاي طرفداران كانديدا نيز از جمله معيارهاي عملي در انتخاب است. خوشبختانه اغلب همراهان آقاي دكتر معين فرهنگيان، دانش‌آموزان، دانشجويان، اساتيد، هنرمندان، روشنفكران و كساني هستند كه نه در پي نام و نان هستند و نه از قدرت و ثروت برخوردارند، و ويژگي مشترك آنها برخورداري از نفوذ اجتماعي است. به‌عنوان مثال اغلب عزيزاني كه از سراسر كشور در سالن همايش وزارت كار گردهم آمده بودند، انسان‌هاي صادق، صميمي، پاك، بي‌آلايش و شجاعي هستند كه فقط و فقط جهت تحقق خواست‌هاي تاريخي مردم و تأمين حقوق و آزادي‌هاي فردي و اجتماعي (تضمين ‌كننده توسعه و امنيت كشور مي‌باشند) وارد اين عرصه شده‌اند و ويژگي‌هاي آقاي دكتر معين در آنها متبلور است.
از ديگر معيارهاي اين مجموعه، مي‌توان به داشتن برنامه منظم، جامع و تحقق‌پذير جهت رسيدن به اهداف در همه بخش‌ها و حوزه‌ها اعم از سياست، فرهنگ، اجتماع، اقتصاد، بهداشت، آموزش، اشتغال، زنان، جوانان، اقليت‌ها، اقوام و...اشاره نمود.
در هر برنامه‌اي رويكردها، استراتژي‌ها و راهكارهاي تحقق اهداف ضروري است، اين ويژگي‌ها به‌صورتي بارز و ممتاز در برنامه‌هاي مكتوب آقاي دكتر معين وجود دارد.
برخورداري از شناختي جامع و واقع‌بينانه از پتانسيل‌ها و مسائل كشور از جمله مؤلفه‌هايي است كه در انتخاب كانديداي مناسب، مهم است. در برنامه دولت آقاي دكتر معين هم مسائل اساسي كشور خاصه مسائل حقوق بشر، تمركز قدرت و ثروت، تورم، گراني، بيكاري، مشكلات زيست‌محيطي، نابرابري‌هاي منطقه‌اي، استاني و شخصيتي و ده‌ها مسأله و مشكل در بخش‌هاي صنعتي، كشاورزي، خدماتي، شهري، روستايي، طبقه‌بندي و بيان شده اند و هم شيوه‌ها و راه‌حل‌هاي علمي و كارشناسي هر يك استخراج در ده‌ها مجله تنظيم و ارائه شده است. اين مهم كه يكي از منابع برنامه‌ريزي توسعه دركشور است، منحصر به فرد و ممتاز است.
در سطح جهاني نيز برنامه‌ها و اهداف دكتر معين نظير نهادينه شدن قواعد دموكراسي، تأمين آزادي‌هاي فردي و اجتماعي، تحقق دولت بدون سانسور، حفظ حرمت حوزه خصوصي و حداقل نمودن دخالت حوزه سياسي در حوزه‌هاي عمومي و خصوصي، عدالت اجتماعي و جنسيتي، از مشروعيت و مقبوليت عام و پذيرفته شده و به رسميت شناخته شده، برخوردارند. همچنين بر مبناي نگرشي كه آقاي دكتر معين به سياست خارجي دارند، مي‌توان به تأمين منافع كشور در سطح جهاني كه در پي چالش‌هاي منطقه‌اي به حداقل رسيده است و سالانه ميلياردها دلار به منابع كشور مي‌افزايد، اميدوار بود.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم خرداد 1384ساعت 10:17  توسط کیارش | 

آن سان که گمان می کنند تمام دنیا به آرمان هاشان رسیده اند و فقط بلاد ما راست از قافله دور مانده، جز رخوتی چنین سوزناک و بی بنیاد چه می جویی؟سخن از آغازی نو نیست که جنبش را تداوم باید.دوستی می گفت:غالب ایرانیان به منش ایران زمین خو گرفته اند، یا سیل اند و یا خشکسالی.

ای جهان سومیان، این نکته از مانند خود بر گیرید:ما را نه سیلی خروشان باید و نه خشکسالی پریشان،که جز جویی روان و مداوم که راه خود آرام از میان خار و سنگ و گنداب جوید و همجنان آهسته پیش رود نشاید.

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم خرداد 1384ساعت 11:7  توسط کیارش | 

بخش آخر

...

فیلسوف: منظورت اینه که اون وقت زندگی و کارامون جبری بود و آزادی انتخاب نداشتیم؟

بیجه: آره !

فیلسوف: تو چی میگی میلاد؟

میلاد: آره ! راست میگه.

فیلسوف: اول اینکه درست معلوم نیست همین حالاش هم ما اراده داشته باشیم. دوم اینکه شما قبول دارین خدا همه کار می تونه بکنه؟

بیجه: بقیه که میگن خدا می تونه همه کار بکنه. منم فکر می کنم آره ! اون میتونه هر کاری بکنه.

میلاد: آره ، خدا هر کاری دلش بخواد میتونه بکنه.

فیلسوف: پس خدا میتونست ما آدما رو طوری درست کنه که فقط کارای خوب انجام می دادیم و اصلا نمی تونستیم کارای بد کنیم و کسی رو اذیت کنیم ، به علاوه چون همه کار هم میتونه بکنه فکر ما رو جوری درست می کرد که ما اصلا احساس جبر نکنیم و یقین داشته باشیم که آزادی انتخاب داریم.(ایده ی اصلی این نوع قضاوت را از «نیگل واربرتون» به امانت گرفته ام که در کتاب «مقدمات فلسفه» درباره ی آن بحث کرده است)

میلاد: یعنی این جوری میشد؟

فیلسوف: بله ، این خواسته از نظر عقلی مشکلی نداره. ولی خدا این کارها رو نکرده. خدا خواسته که رو زمین بدی و زشتی هم باشه ، شاید خدا از این چیزا لذت ببره. اگه نظر منو بخواین میگم خدا هم واسه جنایات و زشتی های روی زمین مسئوله و باید جواب بده. حتی ممکنه کسانی بگن که اگه بدی و زشتی نبود اون وقت قشنگی ها و خوبی ها هم به چشم نمیو مدن و ما اونا رو درک نمی کردیم ، ولی این حرف درست نیست ، این فقط یک توجیهه ، خدا چون می تونست هر کاری کنه پس می تونست کاری کنه که ما این احساس رو هم نداشته باشیم. یعنی فقط خوبی و زیبایی وجود داشت و ما کاملا اونا رو درک می کردیم.

بیجه: خب حالا با این حرفا که زدی چطوری میشه خدا رو مجازات کرد؟!

فیلسوف: (در حالی که نیشخندی می زند) ما تو گلایه کردن از حاکمانی که خودشون رو نماینده ی خدا رو زمین می دونن مشکل داریم ، چه برسه بخوایم خود خدا رو مجازات کنیم !

بیجه: راستی اصلا چرا خدا گذاشت من آدم بکشم که حالا اعدامم کنه؟

فیلسوف: ولی از کجا مطمئنی که خدا تو رو اعدام کرد؟

بیجه: خب ، قصاص رو پیامبر گفته ، اون هم که از طرف خدا اومده ، پس خدا گفته که چون من آدم کشتم پس باید کشته بشم.

میلاد: من که با اعدام موافقم ، این جوری آدما درس عبرت می گیرن و کسی رو نمی کشن.

فیلسوف: کدوم درس؟ کدوم عبرت؟ پس چرا با اینکه قرن ها از اجرای حکم اعدام می گذره هنوز جنایات انجام میشه؟ مگه بیجه نمی دونست که اگه آدم بکشه و اونو بگیرن حتما اعدام میشه؟ پس چرا باز هم آدم کشت؟

میلاد: نمیشه که ! اگه اعدام نباشه اون وقت جرم ها از اینی که هست بیشتر میشه.

فیلسوف: جان در برابر جان ، این است استدلال ذهن بیمار ما. استدلالی که طراحانش مدعی بوده و هستن که بهترین راه برقراری آرامش و عدالت و زیباییه. قرن ها از اجرای این قانون تو سراسر جهان میگذره ، اما بازم جرم و جنایت هست ، بازم زشتی هست. چرا طرفداران این روش حاضر نیستن تو فکر خودشون تجدید نظر کنن؟ چرا حاضر نیستن توضیح بدن به چه دلیلی روش اونا ما رو به جامعه ای زیبا تر رهنمون نکرده؟ چرا از ما انتظار دارن که حرف هاشون رو واسه همیشه قبول کنیم؟ با اینکه با طنابای دار ده ها بیجه و ده ها خفاش شب رو کشتن باز هم هستن بیجه ها و باز هم هستن خفاش های شب.

با آنان می گویم که خوب داستان ما را خوانده اند:

خوب دانم که بسی کژ اندیشی در این حکایت می باید باشد ، چه حقیر انسانم و مرا ذهنی است ملال آمیز و سردرگم و از آن رو که چون خلق طناب عقیده به ذهن نیاویختمی ، مرا بدین سان اندیشیدن پایان راه نیست ، هر آینه سرور به هراس آمیخته ی فکری تازه خویشتن را مشعوف و مضطرب همی سازد و در من این اندیشه افتد که چون راه به پایان رسانمی؟

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم اردیبهشت 1384ساعت 11:52  توسط کیارش | 

بخش سوم ؛

...

بیجه: خب آره ! می دونی راستش من عقده ای شده بودم ، شیطون تو وجودم رخنه کرده بود. خیلی دوست داشتم که شیطون وجود نداشت. راستش من هم دوست داشتم آدم خوبی باشم ، اون وقت که می خواستن منو اعدام کنن هیچ کس دلش برام نمی سوخت. همه داشتن یه طوری بهم فحش می دادن ، وقتی داشتن بهم شلاق می زدن می شنیدم که مردم می گفتن شلاق رو محکم تر بزنن ، من می سوختم ، داغون شده بودم ، حتی یه نفر وقتی می خواستن اعدامم کنن با چاقو منو زخمی کرد ، ولی چه زخمی ! اون قدر شلاق بدنمو ریش ریش کرده بود که اصلا ضربه ی چاقو رو احساس نکردم. تو فکر می کنی من دوست نداشتم بقیه ی بچه محلا و مردم بهم احترام بذارن و منو آدم حساب کنن؟حالا که فکر می کنم می گم ای کاش می شد آدم خوبی باشم.

میلاد: ولی این که تقصیر خدا نیست ، خدا به ما اراده داده. ما می تونیم خوب باشیم ، ما هم می تونیم کارای خوب بکنیم هم کارای بد. خدا به ما اراده داده ما می تونیم انتخاب کنیم ، این که تقصیر خدا نیست که ما آدمای بدی میشیم.

بیجه: خب آره ! گمونم درست میگه این بچه.

فیلسوف: تو جواب بده میلاد ، تو دنیایی رو بیشتر دوست داری که قشنگ باشه ، کسی آدمای دیگه رو نکشه و اذیت نکنه ، فقر نباشه ، همه مهربون باشن و خوب زندگی کنن یا دنیایی که حالا داریم و توی اون خیلی چیزای زشت هست ، جنایات و تجاوزات و فقر بیداد می کنه ، آدما کمتر مهربونن و زندگی خیلی ها هم خوب نیست؟

میلاد: معلومه که من دنیایی رو دوست دارم که کسی بچه ها و مردم رو نکشه ، مردم پول داشته باشن ، سینما و پارک و چیزای خوب برای همه باشه و همه مهربون باشن.

فیلسوف: خدا می تونست چنین دنیایی رو درست کنه. چرا این کارو نکرد؟

میلاد: حتما حکمتی داره ! مادرم می گفت همه ی کارای خدا یه حکمتی پشتش هست که ما نمی فهمیم.

فیلسوف: نه ! خودت فکر کن ، خیلی با اینکه بقیه چی می گن کار نداشته باش ، ما توانایی این رو داریم که بفهمیم.

میلاد: نمی دونم ، ولی می دونم که ما اراده داریم و خودمون می تونیم خوب باشیم.

فیلسوف: بیجه هم دوست داشت خوب باشه. ولی چرا نتونست؟ بیجه ، چرا نتونستی خوب باشی؟ چرا؟

بیجه: نمی دونم ! باور کن دوست داشتم خوب باشم. کاشکی جنایت نمی کردم ، شیطون منو تسخیر کرده بود ، بعد از قتل اول ، دوم و سوم همین طور قتل ها ادامه پیدا کرد. اگر دستگیر نمی شدم بچه های بیشتری رو می کشتم ، شاید صد یا دویست تا ! ولی اصلا نمی فهمیدم چرا.

فیلسوف: دوست داشتی طوری آفریده می شدی که نمی تونستی کسی رو اذیت کنی یا بکشی و فقط می تونستی کارای خوب کنی؟

بیجه: ای ول ! زدی تو خال ، همین رو می خواستم. کاشکی همه ی آدما و همه ی جهان همین طور که گفتی درست می شدن. کاشکی آدما فقط می تونستن کارای خوب کنن و کارای خفن و خلاف رو نمی تونستن انجام بدن. کاشکی زمین و زمان این جوری بود ، یعنی همه چی میزون بود ، زلزله و سیل هم نبود ، جنگ و دعوا و بی پولی هم بده.

میلاد: آره ، این طوری توپ می شد !

بیجه: ولی این طوری یه جورایی بد نمی شد؟ واسه اینکه ما می شدیم مث حیوونا ، اراده نداشتیم ، زورکی بعضی کارا رو نمی کردیم.

ادامه دارد...


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1384ساعت 17:5  توسط کیارش | 

بخش دوم ؛

پیش از پرداختن به ادامه ی مطلب یادآوری می کنم جملاتی که بیجه درباره ی انگیزه های قتل و زندگی اش در این گفتگو آورده را عینا از مصاحبه های وی با مطبوعات نقل کرده ام.

بیجه: فقط اینو یادم میاد که هیچ وقت پول حسابی نداشتیم ، بابام برخورد بدی با من داشت. یه بارم وقتی بچه بودم مردی وحشی بهم تجاوز کرد. راستش دو بار هم عاشق شدم ، ولی به هیچ کدوم از عشقام نرسیدم. انگار همه چی دست به دست هم داده بود تا من زندگی سگی داشته باشم. اصلا نمی دونم چرا به دنیا اومدم. راستشو بخوای از اینکه کشته شدم خیلی هم ناراحت نیستم ، با مرگ از بلا تکلیفی دردآوری خلاص شدم.

میلاد: ما هم پول نداشتیم. من نمی دونم چرا با اینکه پول نداشتیم به دنیا اومدم.

فیلسوف: میلاد ، تو با یک تجاوز بدمن فکر به دنیا اومدی و با یک تجاوز بدون فکر هم کشته شدی. زندگی و مرگ تو هر دو حاصل دو تجاوز احمقانست ، هر دو حاصل دو جنایته. فاصله ی بین تولد و مرگ تو هم یادآور تجاوزه ، تجاوز در ابعادی وسیع تر ، تجاوز حاکمان بر حقوق اساسی تو. جنایت پدر و مادرت باعث تولدت شد ، جنایات حاکمان زندگیت رو سگی کرد و مرگت هم با جنایت بیجه رقم خورد.

میلاد: اینایی که گفتی یعنی چی؟

فیلسوف: منظورم اینه که وقتی پدر و مادرت می دیدن که نمی تونن تو رو خوب بزرگ کنن چرا به دنیا آوردنت ، حاکمان هم پس از به دنیا اومدنت به همراه پدر و مادرت باید شرایط زندگی خوب رو برات فراهم می کردن که نکردن ، بیجه هم یه احمق بود که تو رو کشت.

بیجه: پس چرا این وسط فقط من مجازات شدم؟

فیلسوف: این ناشی از ضعف قانون گذاری و سوء استفاده ی بعضی آدما از این ضعفه. می دونی معمولا قانون سازا خودشون بزرگترین قانون شکنا هم هستن ، ناآگاهی مردم هم بسیار موثره ، مردم از اتفاقاتی که دوروبرشون میفته و حقوق اونا رو پایمال می کنه خبر کافی ندارن. مردم درباره ی ان که هر روز عده ای به حقوق اساسی اونا تجاوز می کنن چیزی نمی دونن یا شاید هم می دونن اما شرایط برای گفتن اونا فراهم نیست. اما مردمی که اعدام تو رو تماشا می کردن یقینا چشم و گوششون بسته بود ، چون یک قانون شکن بزرگ رو به خاطر اجرای حکم تشویق می کردن.

میلاد: آهان ! یعنی تو میگی پدر و مادرم و حاکمان هم باید اعدام بشن؟

فیلسوف: نه اعدام ، شاید جرم بیجه محسوس تر و شدیدتر از جرم بقیه باشه. اما من میگم خیلی ها تو این نابسامانی ها نقش دارن. از بالاترین شخص مملکت گرفته تا پدر و مادر تو. اگه دست من باشه میگم حتی خدا هم باید مجازات بشه !

میلاد: استغفرالله ! خدا که مهربونه. تو نباید کفر بگی.

فیلسوف: شما فکر می کنین که دنیا نمی تونست قشنگ تر از چیزی که حالا هست باشه؟

ادامه دارد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت 1384ساعت 16:45  توسط کیارش | 

بخش نخست ؛

بیش از یک ماه از اعدام شدن جنایتکاری به نام «محمد بسیجه»(معروف به بیجه) که هجده کودک پاکدشتی را وحشیانه کشته بود می گذرد ، او اعدام شد اما تحلیل نشد . رفتار او و انگیزه هایش به سادگی فراموش شد .

من این متن را چند روز پس از اجرای حکم اعدام بیجه آماده کرده بودم اما مدتی صبر کردم تا ببینم آیا تحلیلی درباره ی این گونه جنایات انجام می شود یا نه تا اگر چنین کاری صورت گرفت از آن تحلیل ها استفاده کنم . اما تا به امروز که تصمیم گرفته ام این متن را منتشر کنم هیچ گونه تحلیلی درباره ی این گونه حوادث و به طور مشخص درباره ی بیجه ندیده و نشنیده ام . این که حاکمان و مسئولان از مقابل چنین مصائبی به سادگی عبور می کنند و تنها مسئولیت خود را اعدام جانیان در برابر چشمان ده ها نفر از تکبیر گویان بی خبر می دانند و به همین کار می بالند مرا شگفت زده نمی کند ، چون می دانم آنان لیاقت و عرضه ی انجام کاری بهتر از این را ندارند - که اگر داشتند دیگر مسئولان جامعه ی ما نمی شدند - . چیزی که مرا ناراحت می کند فقدان تحلیل این گونه حوادث در نزد کارشناسان و جامعه شناسان ایرانی است . چند سال پیش بود که سوژه ی «خفاش شب» هم برای چند هفته ای نقل مجلس ایرانیان شده بود ، اما اقداماتی که درباره ی پدیده هایی چون «خفاش شب» در آن سالها و «بیجه» در این اواخر انجام می شد و می شود به «لعن و نفرین کردن» از جانب مردم و «طناب دار آویزان کردن» توسط مسئولان ختم می شود .

من ادعای بررسی دقیق جنایات بیجه را ندارم ، چون این کار در حوزه ی تخصص من نمی گنجد . اما تلاش کرده ام دیدگاه هایم را در قالب گفتگویی میان «میلاد» (یکی از کودکان قربانی شده) ، «بیجه» و «فیلسوف» که این آخری نقد و بررسی گفته های دو تای دیگر را بر عهده دارد تنظیم کنم . این گفتگوی خیالی پس از اعدام شدن بیجه صورت گرفته است .

مشتاقانه آرزومند روزهایی هستم که ما عمیق تر و با احساس مسئولیت بیشتری به اطرافمان بنگریم و از ویژگی های انسانیمان خیلی بیشتر استفاده کنیم ، ویژگی هایی که مختص بشریت است اما در جامعه ی خودمان کمتر بروز می یابند . حاکمان در همه جای دنیا همه کار می کنند تا به مردمشان بقبولانند که همه چیز آرام و روبراه است ، جای هیچ نگرانی نیست و همه جا زیباست ، اما من فکر می کنم «اوضاع ما و دنیا واقعا افتضاح است» .


میلاد: چرا منو کشتی ؟

بیجه: دقیقا نمی دونم ، هر وقت بچه ای رو می دیدم ، دلم می خواست اونو بکشم . احساسی که هیچ وقت نفهمیدم چرا به من دست می داد .

میلاد: ولی قبل از اینکه منو بکشی به من تجاوز کردی ، تو آدم کثیفی هستی .

بیجه: نمی دونم ، زمانایی که این احساس بهم دست می داد فکرم تعطیل می شد ، فقط همه کار می کردم تا به خواستم برسم .

فیلسوف: آیا هیچ وقت تلاش کردی احساس و خواسته ی خودت رو تحلیل کنی یا کسی در این مورد کمکت کرده ؟

بیجه: من اصلا نمی دونم تحلیل یعنی چی . هیچ کسی هم کمکم نکرده .

فیلسوف: زندگیت چه طوری گذشته بود ؟

                                                                          ادامه دارد...

+ نوشته شده در  شنبه سوم اردیبهشت 1384ساعت 11:13  توسط کیارش | 

جاودانگی

       تداوم انزجار است

                تداوم پوچیست

جاودانگی

      ابهامی سراسر زشت و تکراریست

      همچو فریاد

              واژه اش زیباست

       اما

              امتداد ناله ای کوتاه و بی معناست.



 هشدار به اذهان گرامی؛

نوشته های پیشین وپسین مرا به همراه همین نوشته ای که دارید می خوانید با درنظر گرفتن اطلاعیه ی زیر خوانده وتفسیر کنید:

«برای نتایج وبرداشت هایی که ذهن من ازتجربیاتِ همیشگی ام به عمل می آوردومن آن ها را به روش هایی گوناگون عرضه می کنم در مقایسه با حالات حقیقتاً درستی که در جهان صدق می کند میلیون ها گزینه پیش می آید که من آن ها را در چهار گزینه جمع و جور می کنم:

1- درست هستند

2- نا درست هستند

3- هم درست هستند و هم نا درست

4-هیچکدام»

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم اسفند 1383ساعت 21:48  توسط کیارش | 
اختیار چیست ؟

حتماً تعاریفی گوناگون برای آن گفته شده ٬ اما شاید تعریفی ساده از آن این چنین باشد : توانایی گزینش هیچ یا یک یا چند گزینه در بین هیچ یا یک یا چند گزینه !

به نظر می رسد ذهن ما دارای توانایی انتخاب است ٬ اما باید چه شرایطی فراهم شود و چه چیزهایی برای ما روشن شود تا بپذیریم که دارای قدرت انتخاب به معنای واقعی آن هستیم ؟ در چه صورتی می توانیم به راحتی بپذیریم که موجودی مختار هستیم ؟

وقتی کسی می گوید : " من این راه را انتخاب کردم "  منظورش دقیقاً چیست ؟ آیا او واقعاً راهی را انتخاب کرده است یا فقط مجبور بوده آن راه را بپذیرد بدون اینکه خودش این جبر را احساس کند ؟

من تا حدودی پذیرفته ام که موجودی انتخابگر هستم ٬ اما آزادی انتخاب من نسبی است . در عین حال تردیدهای فراوانی در این مورد به ذهن می رسد . آیا ما از آزادی انتخاب ٬ حتی به طور نسبی ٬ به صورت واقعی آن برخورداریم ؟ یا اینکه این آزادی عملی که احساس می کنیم چیزی بیش از یک توهم نیست ؟

شاید این مجموعه ی " محیط " (ویژگی های ژنتیکی ٬ جهان پیرامون و ...) است که برای ما انتخاب می کند و ما فقط گمان میکنیم که انتخابگر هستیم . بنا به گفته ی نیگل واربرتون در کتاب " مقدمات فلسفه " ٬ برخی از روان شناسان معتقدند که می توان هر تصمیم و یا انتخاب فرد را با توجه به مجموعه ای از پیش زمینه ها توجیه کرد ٬ به طوری که هر چند ممکن است فرد گمان کند که از قدرت انتخاب برخوردار است٬اما در حقیقت اعمال او کاملاً تحت تاثیر اتفاقات گذشته باشد .

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم اسفند 1383ساعت 16:32  توسط کیارش | 
آیا باید زنده بمانم ؟ نمی دانم ٬ واقعا نمی دانم.

فرض می کنم که باید زنده بمانم ٬ به چه چیزهایی نیاز خواهم داشت؟

این را که دیگر همه می دانند ٬ در مدرسه به ما گفته بودند : خوراک ٬ پوشاک و مسکن . این ها را دارم ٬ پس چرا زند گی ام راضی کننده نیست ؟ فکر می کنم اگر بخواهم زنده بمانم به معنایی برای زندگی ام نیاز خواهم داشت ٬ این نیازی اساسی است که در مدرسه به ما نگفته بودند . من برای زنده ماندن به دلیل نیازمندم . در جستجوی دلیلی برای زنده ماندن به زندگی ای که تا به حال داشته ام و به دنیای اطرافم دقیق تر می نگرم ٬ هر چه باشد من فرض کرده ام می خواهم زنده بمانم .

اما چه چیزهایی هستند که می توانند به زندگی من معنا ببخشند ؟ نمی دانم ٬ واقعا نمی دانم . 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم بهمن 1383ساعت 23:16  توسط کیارش | 

يكى ازمهم ترين پرسش هاى ما انسان ها و حتى شايد مهم ترين ان ها پرسش از معناى زندگی است.اين كه هدف از زيستن چیست وبه كدامين دليل بايد زيست. شايد هدف از زيستن با معناى زيستن متفاوت باشد. آيا معناى زندگی جايى خارج از اراده ى ما در جهان دارد و ما فقط بايد تلاش كنيم تا ان را بيابيم؟ يا اين كه اين ما هستيم كه در ذهن خويش معنايى براى زندگی خود و احتمالا براى زندگی برخى انسان های دیگر مى سازيم؟ با قبول اين كه زندگی معنايى خارج از اراده ى ما دارد اين پرسش ايجاد مي شودكه ما با كدامين ابزارها مى توانيم آن را كشف كنيم و از كجا بفهميم نتايجى كه احتمالا به دست آورده ايم درست هستند يا نه؟ و با قبول اين كه معناى زندگی را ما مي سازيم معناى ساختگی ما بايد كدامين ویژگی ها را داشته باشد؟ و حتى شايد بتوان ميان اين دو مسير يا خارج از اين مسيرها حركت كرد. شايد هم بهتر باشد كه اصلا براى يافتن پاسخی براى اين پرسش نباشيم .

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم بهمن 1383ساعت 20:48  توسط کیارش |